پدربزرگ
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:13
سلام آقاجونم اقاجون بد اخلاق دوست داشتنی ام روی تخت بیمارستان داره ذره ذره اب میشه گوشتی به تنش نمونده پوست و استخوان خالص آقاجونم اقاجون بداخلاق دوست داشتنی ام که تا 8 سالگی پیششون زندگی میکردم و همی
تابستان
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:13
بسم الله الرحمن الرحیم موضوع: تابستان خود را چگونه گذراندید ما امسال تابستان بسیار گرم و خوبی داشتیم امسال آب در رودخانه زاینده رود جریان داشت ولی ما اصلا به چشمه های اطراف نرفتیم حتی چادگان هم نرفتیم
روزمرگی هایم
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:13
سلام من نمیدونم دقیقا به کی سلام میکنم!!!!خدایا ای خدای بزرگ یا آقاجونم را شفاش بده یا ببرش آخه چرا اینقدر هم خودشو هم پسراش رو اذیت میکنی بیشتر نگران بابام هستم تا اقاجونم .... اخه بابام هم باید غصه
بهترین
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:13
اول مهر دوست داشتنی امروز به خودم که اومدم دیدم بچم لباس پوشیده داره میره پیش دبستانی انگار همین دیروز بود خودم منتظر سرویس که یه پیکان سبز لجنی بود وای میسادم سرکوچه پسر همسایمون هم اونطرف کوچه وایمی
اربعین امسال 4 نفری یا حسین یا ابالفضل علیهم السلام
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:13
اصلا هولم حالم دست خودم نیست دیگه فقط میخام برم امروز جمعه است دیروز چهلم اقاجون بود شب که خونشون بودم از کلی کارهام عقب افتادم امروز علیرضا و من تو خونه تنهاییم و خیلی اذیت میکنه زوری یه ناهار درست ک
خستگی
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:13
سلاماین روزها اندازه تمام اسمونا خسته ام یعنی خوابم میاد از وقتی از کربلا اومدیم یه خواب راحت نرفتم که خستگی سفر ازم بیرون بره تازه خسته تر هم شدم ده روزه این پسر کوجولو مریضه دختری هم.... بیخیال این
حساب قیامت سخته
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:13
سلام امروز هم کتابم را تموم کردم البته زودتر از اینا باید میخوندم ولی خب کم کاری کردمواقعا حساب روز قیامت سخته امروز کنسلی تاکسی که پیارسال باردار بودم و نرفتم را اتداختم صندوق صدقات زنگ زدم آژانس گفت
بهمن 96
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 9:00
امروز 14 بهمن هست پنجشنبه 12 بهمن بود و من خبری بهم رسید که در کمال ناباوری و گنگی تا الان دارم سر میکنم خبری که به هیچکس جز همسرم ندادم... نمیدونم خوشحال باشم یا نه ولی خدا را شکر کردم ولی میدونم شاهد تغییرات اساسی توی زندگیم هستم. دخترم را چجوری بهش بگم؟؟؟ فعلا تا سه چهار ماه دست نگه میدارم و این ...
دردودل نصفه شبی
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 9:00
چه سوت وکور وقتی میام اینجا دیگه آخرای ساله ...هعییی چه سالی بود خیلی پرتنش بود همه از موضوع بچه دوم باخبر شدن...هیچ وقت نشد یه حرف یا یه چیزی را پیش خودم نگهم دارم...اینم یکی از نقطه ضعف هامه... ولی صبرکن....کسی از این وبلاگم خبرنداره خوشبختانه دوست ندارم سال نو تو شهر و خونم باشم ایکاش میشد رفت جا...
سال 97 شد!!!!!
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 9:00
سلام دوباره جاموندم باز سال نو شد من اینجا یادم رفت ولی خوبه ایکاش یسری چیزا همینجوری یادم میرفت فک میکنم سال خوبی داشته باشم دارم با خودم کنار میام من تغییر دوست دارم گاهی اوقات لازمه مگیند سخته ول
پسرم
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 9:00
واقعا چقدر روزها برا من زود میگذره اصلا متوجه نشدم این ماه ها چطور گذشت الان وارد دی ماه شدیم و پسرم الان دقیق 3 ماه و 9 روزشه و دخترم 4 سال و 9 ماه چشم برهم زدم و دیدم زندگی چه کوتاهه گفته بودم میخوا
زمستان
-
تاریخ: 1396/11/7 ساعت: 12:15
سلام فردا اول بهمنه چقدر زود تموم میشه همه چیز
فریاد
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 17:41
ای خدا فقط تو فقط تو
محرم
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 17:41
محرم و حرم و دل بی قرار من همه دنیا و دین و اشتیاق من همه عمر و جون و نفس و زندگیم همه فدای رقیه الساداتم..... السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام
قضاوت
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 17:41
اینکه طرف گناه کرده حالا میاد هییت و روضه و مسجد به من و شما ربطی نداره... کسی گه گناه کاره این جاهای نیاد پس باید در همه ی این ها را بست چون هیچ کس نمیتونه بگه من گناه نکردم!! اره خب بعضی ها گناهشون علنی بعضی ه
خدا خدایی کن برام
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 17:41
دعاکنید بروم به شهرعشق هرکی میاد اینجا از ته دلش یه دعایی هم برا من بکنه فقط با ذکریک صلوات
اربعین
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 17:41
دارم خودمو کم کم اماده میکنم وسایل سفر را جور میکنم ان شاالله راهی کربلا بشم... امروز یسری لوازم سفر را خرید کردیم برا سه تایی مون... خدا قبول کنه دفعه دومه میرم پیاده روی اربعین.... خیلی با صفاست
احساس خوشبختی
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 17:41
خیلی خوبه که ادم یه روزشو به خوبی شروع کنه و به خوبی تموم بشه البته بستگی به این داره هر ادمی خوب بودن چیزها را تو چی بدونه کسایی که مثل من باشند خیلی کم اند خیلی قلیل قلیل قلیل اند واقعا درک کردن ما شاید ب&#
شخصیت
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:13
بعضی وقتا باید یه جور دیگه شد .... کلا باید شخصیتت عوض بشه تا حرفت را بفهمند... ادم بی شخصیتی نباشیمااا ولی بعضی اوقات هم به درد میخورد تا جواب محکمی باشه واسه حسودات... نیکی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند. + نوشته شده در 2017/7/15ساعت 1 توسط باران |
مثل قدیما
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:13
سلام امروز مثل قدیما اومدم پشت سیستم شاید چون این روزا یکم فارغ ترم دخترم بزرگ شده چند روز دیگه هفتیم سالگرد ازدواجمون میشه وای چه زود میگذره همه چیز... به امید روزهای عالی پیش رو + نوشته شده در 2017/8/6ساعت 11 توسط باران |